تبليغاتX
سکوت تا کی؟؟؟؟؟؟؟

سکوت تا کی؟؟؟؟؟؟؟

کارساز ما به فکر کار ماست فکر ما در کار ما آزار ماست!

لطفا منو شطرنجی ببینین!!

سلام به دوستای خوبم و کسانی که شاید به کرات اومدن توی اتاقک مجازیم و دماغ سوخته شدن!

عذر می خوام یه مدت مدیدی اینترنتم خراب شده بود این بود که نمی شد زودتر بهتون سر بزنم.

حلام حالم اصلا خوب نیست فقط اومدم که بگم دعام کنید از ته دل...

راستی شما وقتی دلتون خیلی می گیره کجا میرین؟؟ چیکار می کنین؟؟

جواب بعضیاتون شاید گریه باشه اما وقتایی که حتی گریه هم آرومت نمی کنه چیکار می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 آبان1389ساعت 23:28  توسط شادی  | 

هم نفسم

حدودا یه ماهیه که تو فکر انتقالی ام از طرفی نمی تونم از روانشناسی بگذرم از طرفی با این نمره های گل و بلبل احتمالا باید فکر دورشته ای شدن رو از سرم بیرون کنم از یه طرف دیگه مییییییییمیرم واسه دانشگام و هرچی فک می کنم می بینم کلی خدا کمکم کرده که به آرزوم رسیدم و تونستم دانشگاه تهرانی بشم تازه روان تهران هم که درصدش خیییلی کمه که قبولم کنن گیرمم که قبول کردن با دلم چیکار کنم؟؟؟ خدایا من ابراهیم نیستم نمیییییتونم... نمیییییییتونم با این اسمال آقای سیبیل کلفت چیکار کنم؟!... جدایی از یار غارم رو تاب نمیارم درسته خیلی از عمر دوستی مون نگذشته اما زندگی کردم باهاش بهترین دوست تو کسی ست که با او بتوانی خودت باشی......... عین همیم دوتا کله شق دوتا پایه واسه خوشگذرونی دوتا خل دوتا خیالاتی ...و هم چنین دوتا فیلسوف آینده و دوتا کسی که فکرای بزرگی تو سرشونه

دونفری که تمام طول راه برگشت از پارک آزادگان رو شعر گفتن(یار دانشگاهی من...)

دو نفری که یه سال بیشتر از دوستی شون نگذشته اماااااااااااااااااااااا

خدایا چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پاورقی: البته دوستای نازم که این پست رو می خونن می دونن که هرکی جای خودشو داره مخصوصا بعضیا که از جاشون مطئنن!!!(اصلا قصد اشاره نداشتم خواننده عاقله!)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 2:27  توسط شادی  | 

سادگی

وجعلنا را شنیده بود اما نمی دانست این آیه است یا حدیث... 

از روی سادگی خودش یکی از برادران را پیدا می کند و میپرسد : شماهاوقتی با دشمن رو به رو میشوید چکار میکنید که کشته نمیشوید؟ 

 

و او که تا ان لحظه آدمی به این اندازه ناوارد به پستش نخورده بود خیلی جدی میگوید: 

 

البته بیشتر به اخلاص آدم برمیگرده اولا که باید وضو داشته باشی دوما باید رو به قبله بایستی و آهسته بگویی: 

اللهم ارزقنا ترکشا ریزا بدستنا و پاینا و لا جای حساسنا برحمتک یا ارحم اراحمین 

 

طوری این کلمات را عربی بیان میکند که طرف میگوید حتما این ها آیه است اما آخرش که عربی فارسی میشود میگوید: 

 

اخوی غریب گیر آوردی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 1:45  توسط شادی  | 

سلامی به وسعت دلتنگی های دل ناصبورم...

دوستم داره میره پابوس آقام امام رضا...

نمی دونم چه سریه حتی اگه تازه پاتو از حرم رو خاک تهران گذاشته باشی بازم تا می شنوی یکی داره میره هوایی میشی دوست داری دوباره سه باره... بری من که توی سفر آخرم همش به آقا التماس می کردم که می خوام پیشتون بمونم همین جا تو بغلتون... تهران رو دوست ندارم چون شباش پره اشک و غربت و تنهایی و دلتنگیه روزاشم... اما پیش امام رضا یه حال و هوای دیگه است دیگه از غصه هایی که خراب و داغونت کرده و کمرت رو خم خبری نیست فقط شادیه شادی هم جواری با کسی که هرچی بخوای بهت میده فرح بودن در کنار کسی که می تونه آرومت کنه و مهم تر از همه حرفت رو می فهمه حرفایی که جز تو و دفتر یادداشت های درد جاودانگی ات کسی ازش خبر نداره امامی که تو "سخت ترین لحظه ها" پناهت داد و به زندگی برت گردوند شاید اگه نگاه امام رئوفم نبود من الان نمی تونستم رو پاهام وایسم چون اون غصه زمینم زد اما آقای مهربونم دستامو گرفت و بلندم کرد اون مشهدی که اون ایام رفتم قرصم کرد گفتم و گفتم وگفتم... از همه ی کسایی که دلمو شکستن از همه ی اتفاقایی که افتاد از همه ی چیزایی که تو دلم بود و نمی شد به کسی بگم گفتم. گفتم از بی صبری و کم طاقتی م. از حاجت دلم. وای ی ی ی امام رضا کاش بیاین یه سر به این دل درب و داغونم بزنین مولای من! منم مریمتون همون بچه ای که ۲۰ سال داره تاوان میده همون دربه دری که پی طبیب می گرده تا مرحمی رو زخمای کهنه ش بذاره همون که صدبار تاحالا از خدا پرسیده من این بار رو می کشیدم که رو دوشم گذاشتی؟ همون که حسرتهای دلش تمومی نداره... من همونم مولا جانم... بازم اومدم سراغتون اومدم تا ضمانتم رو پیش اوستا کریم بکنین به خدا بگین بسشه... وقتش نشده حاجتشو بدین...؟؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 0:30  توسط شادی  | 

ای خدای مهربان لحظه های سخت...

سلام خدایا چرا دلم آرام نمی گیرد مدام خودش را می کوبد به دیواره ی سینه ام چه می خواهد که این همه بی تابی می کند؟؟

خدایا اجابتم کن!

بی صبرانه منتظرم...

چقدر نوشتن برایت آرامم می کند! کاش بجای تمنای دیگران از اول با خودت گرم می گرفتم عجب رفیقی هستی یا رفیق من لا رفیق له... یا انیس من لا انیس له... یا ذخر من لا ذخر له...

می خواهم موبایل را خاموش کنم و فارغ از همه با تو تنها باشم. کاش می شد این اسماعیل های مجازی را نه برای تو (که هنوز برای قربانی فرستادن برایت کمم و مدام این دغدغه را دارم که اگر چاقو ببرد چه؟؟ اگر گوسفند را دیر بفرستی چه؟؟ مدام این فکرها آزارم میدهد حالا فهمیدی چرا می گویم کوچکم؟!) که برای آرامشم برای تپش های بی پایان قلبم قربانی کرد... یا غنی یا مغنی... نیازم را به اسماعیل ها آنقدر قرار نده که از مسئولیت بازم دارد گاه می اندیشم من اگر جای هاجر بودم چه می کردم! به دنبال آب می گشتم... می دویدم... از این کوه تا آن کوه... یکبار... دوبار... اگر خیلی آدم با پشتکاری بودم بار سوم را هم می رفتم تا حجت را بر خودم تمام کنم! اما یقین دارم هفت بار!! را نای رفتن نداشتم راستش دلیلی هم نمی دیدم اینهمه خودم را خسته کنم اگر قرار بود آن سراب های فریبنده آب باشد همان دفعاتی که رفتم با آب برمی گشتم... اما من هنوز آدم متوسطی هستم خودم را برای این جور چیزها خسته نمی کنم بعد از بازگشت از سعی سوم درحالیکه نفس نفس میزنم و کلافه هستم(از خودم که چرا انقدر... از ابراهیم که مراعاتم را نکرده و با یک بچه در این برهوت تنها رهایم کرده... و از اسماعیلم که چرا شرایط را درک نمی کند!!!) کودکم را در آغوش می گیرم و شروع می کنم به غر زدن و آه و ناله که این هم سرنوشت ما... گفتیم همسر پیغمبر شویم ارج و قرب داریم!! و از این دست حرفها که همه ی آدمهای متوسط وقتی به بن بست می رسند قطار می کنند.

الان که فکر می کنم می بینم اگر من هاجر ابراهیم بودم هیچ گاه نامم جاودانه نمی شد!!!

همان به که هر کس جای خودش است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 0:28  توسط شادی  | 

آشپز باشی

خودمانیم! اتاق مجازی داشتن هم لذتی دارد برای خودش

این چند مطلبی که بالا خواندید همه دست پخت خودم است اگر شور یا بی نمک بود باید ببخشید آشپز کمی تازه کار است.

هرچند اگر واقعا به پدرم رفته باشم خواندن نوشته هایم خیلی شاید سخت نباشد.

به امتحانش می ارزد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 0:27  توسط شادی  | 

بیاین ما هم خودمونو چکاب کنیم

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به ارتوپد رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم

خدای مهربانم برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد. به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم.

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتم به محل کار یک قاشق آرامش بخورم

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم و

زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.


امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان

لبخندی به ازای هر اشک

دوستی فداکار به ازای هر مشکل

نغمه ای شیرین به ازای هر آه

و اجابتی نزدیک برای هر دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 مرداد1389ساعت 16:7  توسط شادی  | 

خدا کند...

                                          

 

   خدا کند که رضایم فقط رضای تو باشد                          هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد

   خدا کند که اماما دلم برای تو باشد                              کسی در او ننشیند همیشه جای تو باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 مرداد1389ساعت 21:22  توسط شادی  | 

کسی می دونه من باید چیکار کنم؟؟!

من نمی تونم نظرات وبم رو بخونم یعنی مثلا نظرات تایید نشده م ۶تاس وقتی روش کلیک می کنم میگه موردی یافت نشد!!!!!!! خالی می بنده در حد...

راستی من هنوز منتظرم که بدونم ستوده کیه ذهنم بدجور مشغول کرده کیه که من نمی شناسمش اما اون اسم منو میدونه؟؟؟

بی انصافیه اگه تو خماری بذارتم!

اگه انقد می شناستم چرا اس ام اس نمی زنه چرا دیوونه م می کنه با این پنهون کاریاش؟ اصلا چه دلیلی داره که خودشو قایم کنه...؟

نمی فهمم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 1:1  توسط شادی  | 

توجه... توجه.....

از کسی که با نام "ستوده" برام کامنت می ذاره عاجزانه تقاضا می کنم خودشو بهم معرفی کنه چون واقعا نگرانشم....................................!!!

قبلا از اینکه منو توی این سردرگمی رها نمی کنه ازش ممنونم.

منتظرم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 تیر1389ساعت 13:30  توسط شادی  | 

فراموش نمی کنم!

آنگاه که غرور کسی را له می کنی آنگاه که کاخ آرزو های کسی را ویران می کنی آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی آنگاه که گوشهایت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی آنگاه که خدا را می بینی ولی بنده ی خدا را نمی بینی می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا خوشبخی ات را از خدا بخواهی می خواهم بدانم به سوی کدامین قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 13:37  توسط شادی  | 

ک...م...ک

واقعا واسه خودم به عنوان یه دانشجوی فلسفه متاسفم که کلاسی پیدا نمی کنم تا این عطش منو فرو بنشونه مردم انقدر به این در و اون در زدم من تشنه م شما جایی رو سراغ ندارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                                                    

واقعا خوشحال میشم اگه کسی بتونه منو از این سردرگمی نجات بده....

                                                    

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 تیر1389ساعت 1:2  توسط شادی  | 

واسطه ی نجوا

فكر كن يك صبحي ليوان چايي به دست بنشيني روي صندلي هميشگيت، پايت را گير بدهي به لبة جلو، دكمه كامپيوتر را بزني و مثل هميشه منتظر موجي از رنگ و تصوير و خبر بماني. منتظر قتل ها، دروغها رسوايي ها،

كليك، يك هورت چاي، اينتر و ناگهان روي صفحه ات، فقط نوشته شود:« اي فرزند آدم»

فكر كن اي ميلت را باز كني و كسي پيام گذاشته باشد:« پس به كجا مي رويد؟(1)»

مي چسبد؟ نه؟

كي گفته آدم وسط عصر« دگمه ها و صفحه ها » دلش تنگ پيامبري نمي شود؟ دلتنگ يكي كه ماموريت داشته باشد دل بسوزاند. يكي كه رسالتش اين باشد كه زنجير و قلاده هاي مرا باز كند.(2)

اين درست كه من الآن سراپا لاي بند ها هستم سراپا غل و قلاده. آن قدر به بند ها عادت دارم كه نمي دانم قبل از تنيدن آنها چه بوده ام. و اصولا يك فرضي هست كه اگر اين ها را بردارند ، من آن زير مجسمه اي شكسته و خرد باشم و درجا فرو بريزم. همه اين ها درست، ولي هوسش كه هست. هوس پيامبري مبعوث بر من كه به او گفته باشند:« پيدايش كن، خيلي تنهاست.»هوس اين كه يكي با چشم هاي دلسوز و هراسان، مهربان نگاهم كند. به جا نياورد. ناباورانه چشم بمالد و بعد گريه اش بگيرد:« پسر آدم چه بلايي سرت آمده؟». هوس يكي كه با دهان باز از بهت، خيره بماند به تن بنفش و روح آماس كردة من، به زخم هاي چرك ريز و تاول هايم زير بندها و حلقه ها. يكي كه بيايد جلو، تك تك حلقه ها را بردارد، تيغ ها را جدا كند، زخم ها را بشويد و لاي هقهقي غمگين بپرسد:« كي تو را از پروردگارت جدا كرد؟»(3)

 اين روزها به آمدنش نياز ندارم؟

 

حتي توي خواب خيلي سنگين هم آدم هوس يكي را مي كند كه مامور باشد با ظرافت، حتما با ظرافت، او را بيدار كند. گيرم كلي ناز كنم و خودم را بزنم به خواب، از سرلج تا لنگ قيامت بخوابم، حتي توي همين وضع هم خيلي حال مي دهد يكي آمده باشد كه با لطف مرا بيدار كند.

گيرم از ترس روشنايي تندي كه از پنجره  گشوده مي يزد، چشم باز نكنم، حتي توي همين حال هم صداي ماموري مهربان لذت دارد. صداي يكي كه دست مي كشد بر سر روح و به نجوا مي گويد:« پاشو برويم» من غلت مي زنم، خميازه مي كشم و پشت مي كنم به او و او باز زمزمه مي كند:« به زمين چسبيدي؟»(4) هراسان مي پرسد:« به همين جا راضي شدي؟» (5)

 

بايد برگردد، نه؟ خيلي لازمش داريم. بايد دوباره مبعوثش كنند. دور شده. كلمه شده. تاريخ شده. رفته لاي كتابها. مي روم پي او، در كوه ها، سنگ ها، غارها. به هر غاري مي رسم تار عنكبوت بسته، آشيانة يك جفت پرنده بياباني هست و چوپان يتيمي كه ناگهان به نام او خوانده باشد نيست.

نيست چون من هنوز غريبه ام. چون او از شهر نادان ها شبانه گريخته. چون من خود را به خواب زده ام و نوازش كاري برايم نمي كند. چون انسان حوصله فراخ پيامبران بزرگ را سرريز كرده است.

 

مي نشيني روي صندلي، ليوان چايي به دست. با حس تنهايي و هوس داشتن « برادري بزرگ». اسمش را مي دهي به نرم افزار جستجوگر:« محمد(ص)». خيلي محمد هست. كدامشان را مي خواهي؟ محمدي كه زير سنگيني بار كلمات فرود آمده، مدهوش روي سنگ ها افتاده. اين در توضيحات يافته هاي نرم افزار نيست. چون ما از اين زاويه به رنجي كه كشيده، فكر نكرده ايم. آدم اگر بخواهد از وزن چيزي مظنه داشته باشد، بايد يك بار مشابهش را ياحالا تكه اي از آن را بلند كرده باشد. من و تو مدتهاست وزن سبك الهامي را هم حس نكرده ايم چه رسد به اين كه .... چند وقت است به دلمان چيزي برات نشده؟ چطور قرار است بفهميم او زير بارش كلمات بزرگ چه حالي داشته؟

گفته اند وقتي وحي فرود مي آمد، شانه هايش خم مي شد، جوري كه انگار شي سنگيني روي آن نهاده اند. سر پائين مي انداخت و چون سر بلند مي كرد تمام پيشاني خيس عرق بود. اين تازه مال وقتي بود وحي با واسطه جبرئيل مي آمد. گفته اند هر بار كلمه ها بي واسطه مي آمدند، از حال مي رفت.

گفته اند از حرا فرود آمد. چون بيدي باد ديده مي لرزيد. رسيد خانه. خديجه هرچه عبا و پتو در خانه بود انداخت روي دوش هاي او. هنوز از پس لرزه هاي خواندن بي سواد خواندن رها نشده، دو باره كلمه فرود آمد:« اي كه در پارچه ها خود را پيچيده اي برخيز و هشيارشان كن» (6) چه تكليف دشواري خدا از شاگرد محبوبش مي خواهد. فكر كن بايستد آن جا تنها با شانه هايي نحيف و خدا در گوشش نجوا كند:« بگو به بندگانم كه من نزديكم. صدايم اگر كنند جواب مي دهم»(7). معلوم است بي هوش مي شود. اما ما از رنج اين واسطه نجوا چه مي فهميم؟

 

1-          فاين تذهبون سوره تكوير

2-          يضع عنهم اصرهم... سوره مائده

3-         ما غرك بربك الكريم سوره انفطار

4-          اثاقلتم الي الارض سوره توبه

5-         ارضيتم بالحيوه الدنيا سوره توبه

6-         يا ايها المدثر قم فانذر سوره مدثر

7-        و اذا سئلك عبادي عني فاني قريب سوره بقره

                                                                                                          نفیسه مرشدزاده

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 19:42  توسط شادی  | 

وقت اضافی برای خدا

لطفا تا آخرش بخونید :

 

چقدر خنده داره

که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد

 

می‌گذره!


چقدر خنده داره


 

که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید

 

می‌ریم کم به چشم میاد!

  
چقدر خنده داره


که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت 

 

 می‌گذره!

 

  چقدر خنده داره
 

که وقتی می‌خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می‌کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما

 

وقتی که می‌خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!

    
چقدر خنده داره
 

که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می‌کشه لذت می‌بریم و از هیجان تو

 

پوست خودمون نمی‌گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی‌تر از حدش می‌شه شکایت

 

می‌کنیم و آزرده خاطر می‌شیم!

 

چقدر خنده داره

 

که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان

 

دنیا آسونه!


چقدر خنده داره
که سعی می‌کنیم ردیف جلو صندلی‌های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما به آخرین صف

 

نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!

 

چقدر خنده داره


که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی‌کنیم اما

 

بقیه برنامه‌ها رو سعی می‌کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!

چقدر خنده داره


که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می‌کنیم اما سخنان قران رو به سختی باور می‌کنیم!


چقدر خنده داره


که همه مردم می‌خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدند به

 

بهشت برن!

چقدر خنده داره


که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می‌کنیم به سرعت آتشی که

 

در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا می‌گیره اما وقتی سخن و پیام الهی رو می‌شنویم دو برابر

 

در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر می‌کنیم!

خنده داره (به نظر من که گریه داره...)


اینطور نیست؟

دارید می‌خندید؟

دارید فکر می‌کنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که او خدای دوست داشتنی ست.

 

آیا این خنده دار نیست که وقتی می‌خواهید این حرفا را به بقیه بزنید خیلی‌ها را از لیست خود

 

پاک می‌کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند.

 

این اشتباه بزرگیه اگه فکر کنید دیگران اعتقادشون از ما ضعیف تره

+ نوشته شده در  شنبه 19 تیر1389ساعت 17:9  توسط شادی  | 

چرا...

من به آمار زمین مشکوکم

اگر این سطح پر از آدمهاست

پس چرا این همه آدم تنهاست؟؟

+ نوشته شده در  شنبه 12 تیر1389ساعت 13:38  توسط شادی  |